خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
تو که مرا خوب می شناسی! دلتنگی که به سراغم می آید، بهانه گیر می شوم. حالا هم غرق بهانه ام ! می دانی برای چه ؟
پاییز را با تمام دلتنگی هایش پشت قاب پنجره ای گذاشته ام که دلش باران می خواهد . مانده ام اگر این پنجره خیس نشود ، خیسی چشمانم را چطور دروغ بگویم ؟! می خواهم صفحه به صفحه ی این پاییز را ،نخوانده ، عبور کنم. راه شوم برای گذر لبخندهای تو . می خواهم پا به پایت ، طول این خاطرات فراموش نشدنی را طی کنم. برسم به آنجا که انتهایش خیال توست ... دلم غرق بهانه است . بهانه ای برای با تو بودن ، برای با تو رفتن ... می دانی این بهانه ها برای چیست ؟... ایستاده ام میان این برگریزان مبهم و خلاء زمان را با تمام وجود حس می کنم . نه زودتر می رود تا تمام شود ، نه آرام حرکت می کند تا عقب رود ! انگار میان گذشته و آینده ، مانده که برود یا برگردد ... این روزها زندگی من هم در پی خلا زمان می دود . در پی مفهوم کلماتی که گاه ، هیچ نفهمیدمشان . شاید زمانی برای جبران لازم است ... شاید این بهانه ها ...
بگذریم ... دلم برایت تنگ شده است ، شدید ... غرق بهانه ام . حالا می دانی برای چه ! مگر نه ؟! دلتنگ توام ... دوای این بهانه های من هم دست توست ... بگذار به بهانه ی بهانه های دلم هم که شده ، لحظه ای میزبان صدای قدم هایت باشم در این عبور عاشقانه ی پاییزی ...